رویای دنیای کوچیک دروازه غار - دنیای بی کینه، رویای من اینه!


فال فروش دیروز سرچهارراه، شاید عکاس حرفه ای فردا باشد که جایزه بین المللی را برای سرزمین مان با افتخار به ارمغان بیآورد؛ اگر و تنها اگر ما کنارش باشیم و حمایتش کنیم.
به راستی 
دنیا، عکاس کوچولوی خانه علم دروازه غار، به چه می اندیشد؟ شاید به اینکه رنج سالها تنهایی می تواند روزگاری به پایان برسد. امید را در انتهای چشمانش می توان یافت.

خاطرات تلخ و شیرین ما: دوستی سه نفره!


یکی از سخت ترین کارا تو خونه علم فهموندن مفهوم دوستی به بچه ها بود. بچه های معصومی که از بدو ورود به این دنیای خاکی چیزی جز خشونت و بی مهری ندیدن. براشون مفهوم دوستی و دوست داشتن، چیز عجیب و غریبی بود. یه بعد از ظهر که راهی خونه علم دروازه غار بودم، از دور سولماز و پریسا و میترا رو دیدم. اونا با دیدن من ایستادن. اما چهره هاشون بر خلاف معمول خندون نبود. نزدیکتر که شدم، سولماز درمانده به سمتم اومد و خودشو انداخت تو بغلم. همینکه گفتم سلام سولماز... زد زیر گریه!؟ هرچی می گفتم چی شده؟ فقط گریه می کرد. اون طرف تر پریسا و میترا هم ساکت ایستاده بودن و بغض کرده بودن! سولماز بعد از اینکه حسابی گریه کرد بریده بریده گفت: «خانوم! من نمی دونم چه جوری هم با پریسا دوست باشم هم با میترا!»

خنده ام گرفته بود! سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم. سولماز که اینو گفت، پریسا و میترا هم اومدن طرفم و منو بغل کردن و شروع به گریه کردن!؟ با خودم گفتم این مدلیشو دیگه ندیده بودم!

بعد از اینکه سه تایی گریه کردن و از ناتوانی شون در برقراری یه رابطه دوستی سه نفره (!) شکایت کردن، به سمت خونه علم راه افتادیم. تو راه اونا درد دل کردن و منم سلولهای خاکستری مغزمو به کار گرفته بودم که یه چیزی بگم تا از این حال و هوا در بیان. تو راه شعر خوندیم و شعرهایی ساختیم که توش سه تا دوست بتونن جا بگیرن! "ما سه تا سه دوستیم. با هم مثل یه پوستیم، ما سه تا خواهریم. مثل یه بال و پریم..."

یاد روزهایی افتادم که باید بچه ها رو در حالی که تو خونه علم در حال کتک کاری بودن، جدا می کردیم... اما حالا باید بهشون دلداری می دادم که مطمئن بشن می تونن همزمان با دو نفر دوست باشن و همدیگه رو دوست داشته باشن... چقدر بچه های خونه علم عوض شدن... خدایا چقدر این خونه برکت داشته... خدایا عشقی که اینجا جاری کردی چقدر باشکوهه... چقدر زیباست... خدایا شکرت...

معصومه؛ داوطلب فعال در خانه علم دروازه غار

اما یه نکته مهم از ادمین: این عکس رو دنیای کوچیک خونه علم ما گرفته. کی می دونه؟ دنیایی که شاید یه روز نمایشگاه عکساش رو توی یه گالری در شهر ونیز برپا کنه. آرزو بر ادمین پیج دروازه غار عیب نیست. تازه این آرزو برای بچه های خونه علمه. برای دخترمون دنیا. عکس صورت نازش رو هم کوچولو اون پایین گذاشتیم :)


یک حراج استثنایی - تابلوی «اسب» فروخته می شود به نفع خانه علم دروازه غار تهران

یه خانوم نقاش مهربون، تابلوی نقاشی خودش رو اهدا کرده برای فروش به نفع خونه علم دروازه غار. این تابلوی 100*70 با پاستل گچی کار شده. قرار شده اون رو اینجا به حرا

ج بگذاریم تا به بالاترین قیمت پیشنهادی به فروش برسه. همه پولی که برای این تابلو پرداخت میشه، پیشاپیش از طرف ایشان برای هزینه های خانه علم دروازه غار در حمایت از کودکان کار محروم از تحصیل اهدا شده است.
آخرین قیمت پیشنهادی تا ساعت 15 دوشنبه 27 آذر: 150 هزار تومان آقای مشیری از طرف پیج "university of social work".
برای پیشنهاد قیمت همینجا کامنت بگذارید یا به صفحه فیس بوک دروازه غار پیام بدید: www.facebook.com/darvazeghar
فقط تا یک هفته فرصت برای پیشنهاد هست. لطفا به دوستان تان اطلاع دهید تا دیگران هم ببینند شاید خریدار تابلو از طریق شما آن را ببیند.



خورشید

اون دست های کوچیکتو جمع نکن، تو شاهکار خلق کردی، 
تو خورشید کشیدی و نور بخشیدی.
به همه ی سیاهی ها رنگ دادی.
هنرمند من، دست های تو زیبایی خلق میکنن، 
بگو که بدونم این دست ها لایق پول سیاهی که من برای فرار از خودم خرج میکنم نیستند. 
بگو که بد
ونم...
بگو که از خودم و دنیایی که ساختم بیرون بیام.
---
سمیه؛ مربی داوطلب کارگاه نقاشی روی کیسه های دوستدار محیط زیست بچه های خونه علم دروازه غار

درخت زندگی

درخت زندگی؛ اثر سولماز 9 ساله از دروازه غار
---
این نقاشی به مبلغ 20000 تومان به نفع خانه علم دروازه غار توسط خانم محجوب خریداری شده است. برای ایشان آرزوی شادمانی داریم.
از گالری نقاشی خانه علم در فیس بوک دیدن کنید:
https://www.facebook.com/media/set/?set=a.440017009390929.99472.240913585967940&type=1


تئاتر ببینید و از خانه علم دروازه غار هم حمایت کنید!

*اطلاعیه: تئاتر ببینید و از خانه علم دروازه غار هم حمایت کنید!*
جمعه 24 آذر 391؛ ساعت 20؛ «آخرین حکایت فرهاد»
کارگردان: شهره سلطانی
50 درصد عواید به نفع خونه علم دروازه غار تهران
شماره ویژه برای رزرو: آقای پناهنده 09123497405
---

نمایش «آخرین حکایت فرهاد» به کارگردانی شهره سلطانی، جمعه 24 آذر ماه با هدف حمایت از کودکان کار و خیابان تحت حمایت خانه علم دروازه غار تهران روی صحنه می‌رود.
این نمایش ساعت 20 تا 21:30 در تالار حافظ اجرا خواهد شد و 50 درصد از عواید آن به خانه علم دروازه غار تهران اهدا می‌شود.
علاقمندان برای تهیه‌ی بلیت می‌توانند به گیشه‌ی تالار وحدت یا به سایت بنیاد رودکی به نشانیhttp://ticket.bonyadroudaki.ir/ مراجعه کنند یا برای رزرو بلیت با شماره‌ی 09375842985 تماس بگیرند.
«آخرین حکایت فرهاد» نوشته‌ی مهدی میرباقری است که متن برگزیده‌ی سی‌امین جشنواره‌ی تئاتر فجر و نیز جزو متون برتر ششمین دوره‌ی ادبیات نمایشی است و تقابل میان دو نسل و اختلافات زناشویی و غفلت آن‌ها از کودکان را به تصویر می‌کشد.
محسن قصابیان، آناهیتا اقبال‌نژاد، رامین ناصرنصیر، مونا فرجاد، بهروز پناهنده، مارال فرجاد و شهره سلطان در این نمایش به ایفای نقش می پردازند
با حضور خود در این نمایش علاوه بر مشاهده یک اثر هنری در یک اقدام انسان‌دوستانه نیز مشارکت و خانه علم دروازه غار را در حمایت از کودکان کار و خیابان محروم از تحصیل یاری دهید. 
نشانی تالار حافظ: خیابان انقلاب، خیابان حافظ، خیابان محمد حسین شهریار، روبروی تالار وحدت
غرفه فروش کیف های دوستدار محیط زیست و برخی دیگر از محصولات فرهنگی خانه علم دروازه غار نیز در روز برگزاری در کنار سالن تئاتر برقرار می باشد.
http://www.theater.ir/fa/news.php?id=31700

سوختن...

سوختن...... شعله های آتش..... می سوزند و ما نظاره گر خاکسترشدن شان هستیم... امروز کودکی در کلاس درسش سوخت و هر روز و هر روز کودکی بر سر چهار راه... چه کسی جواب خواهدشد... هر روز کودکی را میبینم که می سوزد و فریادش در میان همهمه این شهر خاکس
تر نشین به خاموشی می رود و من می مانم و بهت این درد... پسرک از سرما به خود می لرزد و من از وحشت این زمانه بی رحم... کتک هر روزه پدر را به جان می خرد او باید هر روز و هر روز به خیابان های این شهر بیاید و از من و تو خواهش و التماس کند تا بر کف دستش سکه دلخوش کنکی بیاندازیم و به خود ببالیم که با همین یه سکه و اسکناس مهر در ما حلول کرده است و چه خیال باطلی... دخترک با چشمان گریان از من میخواهد او را به جای دوری ببرم جایی که هیچ کس نباشد او خسته است از پدر و مادری که با بی رحمی تمام کودکی را در او کشته اند نگاهش خسته است و خالی از شوق زندگی و گریزان از همه کس مجبور است کار کند ،خواهر و برادرهایش را نگهدارد ، درس را رها کند، کودکی را به فراموشی سپارد به جرم تولدی در شهری خاکستر نشین... شاید سیاهه نمایی هم برای روزگار ما دیگر واژه خنده داری شده است سیاهی هر روز بر ما فریاد می شود و ما چشمان خود را میبندیم تا در رویایمان رنگی دیگر را به تصویر کشیم غافل از آنیم که ما هم در این سیاهی سهیم هستیم و خود را به خواب زده ایم... وای بر آنانی که سیاهی را سوال نمی شوند و خود دلیل این تارکی اند...
---
محیا واحدی؛ خانه علم دروازه غار تهران


سورپرایز

اینبار یه سورپرایز براتون داریم!
نقاشی معلم های داوطلب خونه علم دروازه غار تهران!
خودشون میگن: «اینجا دروازه غاره. یه وقتی خیلی سیاه بود و تیره... بعد یه عده دانشجوی عاشق و داوطلب اومدن و گفتن از دیدن این سیاهی توی شهرشون خسته شدن... بعد یه
 چشمه روشنی از زمین دروازه غار جوشید... و شمعی روشن شد... نور عشق این آدما به تاریکی دروازه غار تابید... و حالا اینجا آروم آروم داره به رویای اونا که دروازه نور شدن این محله بود تبدیل میشه... و بچه های دروازه غار مثل دسته گل هایی یکی یکی در سبزه زار عشق خونه علم جوونه میزنن... اگرچه خودشون میگن «هنوز تا رویای ما راه طولانی در پیش هست...»

یک دانشجو؟ یک معلم داوطلب؟ یک بانوی ایرانی؟

یک دانشجو؟ یک معلم داوطلب؟ یک بانوی ایرانی؟
به راستی چه نامی برازنده این همه بزرگی و عشق است جز "انسان"؟
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر، کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست... گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما... گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست...
«انسان عاشق همنوع در یکی از خانه های ایرانی جمعیت امام علی» و شاید عشق را هم باید از نو معنی کنیم.


پیج انگلیسی


می خواید به خونه علم کمک کنید؟
می پرسید چطوری از راه دور؟
دوست خارجی دارید؟
لطفا پیج انگلیسی مون رو بهشون معرفی کنید...
و دعوتشون کنید لایکمون کنن...Like ✔
www.facebook.com/iapsrs

رویای گرم محبت؛ مادری که هیچوقت نداشتم...


تابلوی نقاشی تلخ و شیرین (یه اثر کاملا متفاوت)

این جیب شلوار لی نیست! یه پتو هست که روی یه بچه کشیده شده...

نام اثر: «رویای گرم محبت؛ مادری که هیچوقت نداشتم»

مریم؛ 10 ساله از دروازه غار

این نقاشیِ مریم خانه ی ماست؛ مریم با همه ی سرمای زندگیش، از رویایی حرف میزنه گرم، رویایی که شاید برای خیلی از ما تصورش هم غیرقابل باور باشه که یه بچه آرزوش اینه که کاش مادری داشت که دوستش میداشت و موقع خواب پتو روی اون می کشید تا سرما نخوره... 

راستی این نقاشی فروشی نیست. اینو قاب می کنیم میزنیم دیوار خونه علم. می تونید بیآید از نزدیک ببینیدش.


طراح لباس مشهور

سولماز کوچولو به چه می اندیشد؟
هنرمند کوچک خانه علم دروازه غار آرزو دارد روزی یک طراح لباس مشهور بشود...
راستی این روزها یه خانوم مهربون داره بهش کمک می کنه که به آرزوش برسه... و اون نقاشی رو هم خودش کشیده.

مردای فردا

پسر بچه های خونه علم دروازه غار

مردای فردا که قراره محله شونو با دستای خودشون بسازن


این هم یکی از عجیب ترین نقاشی های تاریخ پزشکی!
یوسف عزیز ما، از نگاه ساده و کودکانه خودش، گلبول های سفید و نقش اونا در حفاظت از بدن انسان رو به تصویر کشیده
یادتون نره: Comment ✔
---
راستی شما می تونید اصل این نقاشی را به نفع خانه علم دروازه غار خریداری کنید. اگه خواستید، توصیه می کنیم همین الآن تماس بگیرید قبل از اینکه نفر دوم باشید! تلفن ویژه سفارش: 09398753726
---
راستی به خریدهای بالای 30 هزار تومان علاوه بر تحویل اصل نقاشی یه یادگاری ویژه هم از طرف خانه علم تقدیم میشه؛


خیلی آرام، گوشه ای خوابید...
انگار آرامش را تنها در خانه ی ما یافته بود
کاش می فهمیدم ذره ای از روزش را
روزگارش پر رنج است
پر از سختی هاست...

...
چند وقتیست معین پیش ما می آید
شطرنج بازی می کند
درس می خواند
گاهی هم خیلی آرام، یک گوشه ی دنج ساعتی می خوابد...
و خدا را شکر؛ خانه ای ساخته ایم
که در آن حتی گاهی کودکی در آرامش می خوابد.
---
تقدیم به معین

نوید

نوید کوچولوی دروازه غار داره آروم برامون یه نقاشی میکشه...

لطفا زیاد سر و صدا نکنید آخه ممکنه حواسش پرت بشه!


کتاب خوانی


چند هفته ای است که جلسات کتاب خوانی را با چند تا از بچه ها شروع کردیم تا راهی باشه برای تشویق بچه ها به مطالعه و خواندن. خیلی وقت بود که منتظر بودیم بچه ها خودشون با پای خودشون بیان و با این دوست های جدیدشون آشنا بشن. امروز بالاخره اون روز رسید، روزی که بچه ها با شوق و ذوق برای امانت گرفتن کتابها، خواندشون و سر اینکه کی چه کتابی را برداره، با هم بحث می کردن و مدام کتاب هاشون را به هم نشون می دادند. سلماز می گفت: "بیا خانم، اینم اون کتابی که برده بودم. این دفعه یک کتاب بهم بده از این قشنگتر و بزرگتر." سمیه مدام می گفت: "منم کتاب می خوام، منم می خوام کتاب بخونم." پرویز می گفت: "خانم بهترین کتاب رو به من بده." ادیبه می گفت: "خانم بازم به من کتاب می دی؟" حالا دیگر بچه های دروازه غار هم در خانه علم کتابخانه ای دارند پر از شعر و قصه و داستان که می آموزند و به یاد می آورند آنچه را که امروز فراموش شده است. با تشکر از همه دوستانی که در جمع آوری و راه اندازی این کتابخانه ما را همراهی کردند.


يه خبر خوب

يه خبر خوب برای خریداران کیسه های دوستدار محیط زیست خونه علم
از این به بعد می تونید برای تهیه این کیسه ها به مجموعه صنایع دستی سلیمان در تجریش هم مراجعه کنید، با هماهنگی های انجام شده، در این مکان محصولات خانه علم قابل تهیه است.
آدرس: تجریش، ولیعصر، جنب شیرینی فروشی لادن، صنایع دستی سلیمان
---
خانه علم دروازه غار تهران
حامی کودکان کار محروم از تحصیل
---
برای اونایی که اولین باره می خونن:
این کیسه ها توسط بانوان سرپرست خانوار تحت حمایت جمعیت دانشجویی امام علی دوخته و توسط کودکان خانه علم دروازه غار نقاشی میشه.
بچه هایی که این کیسه ها رو نقاشی می کنن قبلا توی خیابون و مترو کار می کردن ولی حالا میآن خونه علم و درس می خونه و کارگاه نقاشی خونه علم راهی هست برای اینکه درآمد شون رو هم داشته باشن و خانواده شون اجازه تحصیل بهشون بدن.

احمد


خیلی راه دوری نرویم! پایین تر از ولنجک، پشت سعادت آباد و بالای همین شهرک ِ غرب همه باید "فرحزاد" را دیده باشند! کافیست راه امام زاده صالح را بگیری و بالاتر بروی... جایی که از دسترس صالح ِ بندگان خدا نیز دور مانده است... بروی و بروی تا به دره ی فرحزاد برسی، به رودخانه ای که احمد ِ 9 ساله خیلی چیزها در آن دیده است. احمد کودک کار است، 9 ساله است و در میدان تره بار با چرخ دستی باربری می کند، کلی مرد است! قرمز پوشیده است و بهانه ای می شود که سر بحث را با او باز کنم : احمد پرسپولیسی هستی؟ 

- : آره آقا، شما چی؟

- : منم... 

- : بزن قدش پس

و همین می شود بهانه ی دوستی مان. حرف حرف می آورد که صحبت از خانواده اش می شود و برادرش که معتاد است. می گوید برادرش نمکی است ( شما بخوانید زباله جمع آوری می کند) و با این کار فقط خرج اعتیاد خودش را در می آورد و زن برادرش در خانه های مردم کار می کند تا خرج 5 بچه اش را در بیاورد. 

از هم سن و سالهایش می پرسم: احمد اینجا بچه های هم سن تو چیکار می کنن؟ خیلی راحت می گوید : آقا یا کار می کنن یا معتادن!!!

خشکم می زند : احمد! بچه های هم سن و سال خودتو میگما!

-: آقا گفتم که! یا کار می کنن یا معتادن دیگه

- : یعنی چی؟ تو دیدیشون که معتاد شدن؟ 

- : بله آقا، توی رودخونه، توی چهل پله... بی حالن... همه ش خوابیدن و افتادن روی زمین

- : احمد چقدر زنده می مونن معمولاً وقتی معتاد میشن؟

- : آقا دو سه سال نهایتا!

- : احمد چرا معتاد میشن به نظرت؟

- : آقا برای اینکه سختشونه کار کنن، برای همین میرن معتاد میشن

( وبلند بلند فکر می کنم به دوراهه ی کودکانی که یکسویش کارکردنی نه از جنس فانتزی گل فروشی و فال فروشی، که باربری و کارهایی از این دست است و دیگرسویش اعتیاد و مقیم رودخانه ی فرحزاد شدن )

- : احمد تا حالا دیدی که از این بچه های معتاد مرده باشن؟

- : آقا بله که دیدم... من خیلی چیزا دیدم آقا... خیلی چیزا



وبلاگ تیم روانشناسی خانه علم دروازه غار


اگه می خواید کلی مطلب خوب و ارزشمند یاد بگیرید

فرقی نمیکنه که داوطلب فعالیت در خانه علم دروازه غار باشید یا نه

حتما یه سری به وبلاگ تیم روانشناسی خانه علم دروازه غار بزنید

این هم آدرس شون:


http://psy-darvazeghar.blogfa.com