آبی
سولماز عاشق رنگ آبیه...آبی مثل آسمون....مثل دريا....مثل لباس سیندرلا.....مثل آرامش خونه علم....
چهار فصل

کاردستی پیمان ...
حالا دیگه برای پیمان پسری درمحله دروازه غار تهران بهار..تابستان...پاییز...و زمستان... معنا داره
معلم مرا میخواند که باید بیابی نور را در دل تاریکی .....باید معنای زیبایی را از دل زشتی بخوانی ... همیشه برایم سؤال بود چگونه....مگر میشود ....
امروز وجود معین است که ما را به نور می خواند در پهنای تاریکی دروازه غار .....فریبای ماست که چون گل نیلوفری زاده شده در مرداب ، زیبایی را در عمق زشتی برایمان به تصویر می کشد ......
در این خانه و کنارکودکانش ما به باور ممکن شدن تمام نا ممکن ها رسیدیم.....کودکی که تا دیروز نا آرام بود وبی اعتماد امروز آرام است و پر از شوق امدن به این خانه .....
فروش دائمی به نفع خانه علم دروازه غار
*یه خبر ویژه - فروش دائمی به نفع خانه علم دروازه غار*
یک فرصت استثنائی برای خرید کسیه های دوستدار محیط زیست؛ مزین به هنر دستان هنرمندان کوچک خانه علم
دوخته شده توسط بانوان سرپرست خانوار و نقاشی شده به دستان هنرمندان کوچک خانه علم دروازه غار تهران (کودکان کار و خیابان دیروز، هنرمندان باسواد امروز)
---
در تمام روزهای هفته برای سفارش این محصول با 23051110، 55895759؛ 09396007178 تماس بگیرید.
---
قابل ارسال به تمام نقاط ایران و جهان بسته به سفارش شما.
قابل تهیه در ابعاد و طرح های متنوع بسته به سفارش شما.
قابلیت چاپ آنچه شما می خواهید بر روی کیسه ها به صورت سفارشی. (قابل تهیه عمده به سفارش شرکت ها و سازمانها در هر تعداد)
---
خانه علم دروازه غار؛ حامی کودکان کار محروم از تحصیل...
www.facebook.com/darvazeghar
آدرس: تهران، خیابان شوش، متروی شوش، خیابان خیام جنوبی، کوچه آذر، بن بست چهارم، پ1

بازارچه
ما هم اینجا در این بازارچه خیریه حاضر هستیم و محصولات مان را به نفع خانه علم دروازه غار و جمعیت امام علی در یکی از میزهای بازارچه به فروش گذاشته ایم
Tehran- Zaferaniye, Ejazi, Mina, Kooh Daman, Mahdavi International school
تهران، زعفرانیه، ایجازی، مینا، کوه دامان، مدرسه بین المللی مهدوی
منتظر دیدار شما هستیم
قایقم هدیه به تو...

قایقم هدیه به تو... قایق را به اب بیانداز...پارو بزن...امواج پر تلاطم است...دریا طوفانی است... دورم کن از تاریکی...از ظلمت...از ظلم...از جور...از اعتیاد...از فساد...فحشا...تا با هم به ساحل امن عشق...ازادگی...نور و یگانگی برسیم... اری کودکم...با هم به نور خواهیم رسید لبخندت...برق نگاهت...چشمان پر امیدت...توانی است بر بازوان نا توانم... زهرا لاسجردی از اعضای مهد خانه علم
سیاوش

سیاوش به من رو کرد و گفت: «عمو من خیلی این بارسا رو دوس دارم. دارم نقاشیشو میکشم، شماره این مسیه چنده؟ میشه شماره دروازه بانو بذارم 80؟ عمو هفتو به اینگیلیسی چجوری مینویسن؟» منم سمت راست بالای صفحه براش نوشتم.
«عمو یازده تا بازیکن بکشم کافیه؟ یا ذخیره هارو هم بکشم؟» گفتم اگه تو کاغذ جا میشه بکش.
گفت: نه یدونه مسیو بکشم کافیه... تازه نقاشیو که کشیدم تموم شد باید بزنیش به دیوارا گفته باشم..
---
حامد نخجوانی؛ از اعضای خانه علم دروازه غار
خانوم مهربون

انسانیت
انسانیت، مرز و بوم، نام و مقام، و دین و آیین نمی شناسد.

یکشنبه این هفته تعدادی از بچه های خانه علم دروازه غار، به دعوت خانم پرستو گلستانی، هنرمند خوب کشورمون، میهمان نمایش (پیرمردی با بالهای بزرگ) بودند. جای همه تون خالی بود. حسابی به همه بچه ها خوش گذشت...
---
نمایش پبر مردی با بالهای بزرگ
(بر اساس داستانی از گابریل گارسیا مارکز)
نویسنده: نیلو کروز
کارگردان: پرستو گلستانی
این روزها ساعت 18، سالن انتظامی خانه هنرمندان برپاست.
پیمان

بگو پیمان صحراگرد
در این وادی، در این صحرا چه می جویی؟
در این دنیای وانفسا
کنار خواهرت دنیا،
که دنیاییست در اعماق چشمانش...
و یا همچون نگین آن دختر صحرا
که صدها آرزو دارد، در آفاق دنیایش...
تو را من خسته می بینم،
چرا اینگونه در خویشی؟
بیا یک دم ز رنج خویشتن پرده ها بردار؛
بزن فریادها، تا کَر شود این گوشهای مردمان کور مادرزاد!
که می بینند اما چشم می پوشند...
بگو آخر چرا یک کودک معصوم همچون تو
و همچون خواهران پاک و زیبایت،
در ایرانشهر من اینگونه تنهایید؟
نمی دانم چرا ایران به یک ویرانه می ماند؟
بدان پیمان، عزیز جان!
من اما نیک می دانم که فردا روز ما
می آید از آن دور بس آرام و بی مانند...
عجب زیباست، فردا روزگار ما؛
وفای عهد و پیمان ها،
نگین ها و درخشش ها،
و دنیایی که بس زیباست...
و من می پرسم: «آیا باز هم اینجا کسی تنهاست؟»
در دنیای فردایم،
جوابم می دهد دنیا که: «دیگر نه!»
---
تقدیم به پیمان، و خواهرانش نگین و دنیا صحراگرد؛ کودکانی از دروازه غار
فرزاد حسینی
گزارش سه ماهه فعالیت های خانه علم دروازه غار - تابستان 1391
خاطرات تلخ و شیرین ما - کوچه ی بن بست آفتاب
یک پای دنیا همیشه می لنگد! فکر کن قرار است زمین را روی شانه های ما بنشانند، خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر، حتی فکر کن قرار شود همه ی ستاره ها را در پیرهنمان بریزند و آسمان را به همان بیکرانگی در چشمهایمان پناه دهند و بعد بگویند هر کجا می خواهی برو!
فقط یک لحظه فکر کن! چقدر معلق می شوی بین زمین و آسمانی که در تو خلاصه شده و پاهایی که تاب رفتن ندارند... نه اینکه نخواهند! نه اینکه اختیار رفتن نداشته باشند... فقط و فقط در ابتدای یک سوال جاخوش کرده اند: کجا... به کجا؟
آمده بودی که زود بروی! آمده بودی که انتقامت را از لنگ ترین پای دنیا بگیری، غنیمت برداری و ... خدا حا فظ... حالا در آستانه ی در مانده ای، درمانده ای ... آمده بودی غنیمت برداری، تمام دنیا را هم انگار برداشته بودی، ولی سنگینی ِ کدام درد پاگیرت کرده؟ شانه هایت را خرد کرده، پیراهنت را در دم سوزانده و چشمهایت را به بارانی ترین شهر دنیا پیشکش کرده است...
همیشه باید یک پای دنیا بلنگد تا پای دیگرش که شاید تو باشی، سنگینی آن یکی را به جان بخری که راه رفتن را یاد بگیری که رفتن را بفهمی، که دردت دامنه ی بودنت را در نوردد، که اشک تن پوش شادی ات باشد و شانه به شانه ی زمین به تقدیر پیراهنی فکر کنی که گرگهای گرسنه به کمینش نشسته اند...
اینجا بعضی لبخندها، بعضی نگاه ها هستند که پاگیرت می کنند، که در چارچوب مهربان ترین خانه ی دنیا میخکوبت می کنند... بی آنکه بفهمی زمین را روی شانه هایت می خوابانند، پیراهنت را ستاره باران می کنند و چشمهایت را به آسمان می سپارند. اینجا مهربان ترین خاک دنیاست، اینجا کوچه ی بن بست آفتاب است: خانه ی علم دروازه غار
---
مزدک موسوی

دکتر مهربون
امروز یه آقای دکتر مهربون اومد و همه بچه های تیم فوتبال دروازه غار رو
معاینه کرد. ممنون از تیم پزشکی خانه علم که کنار مون هستند و ممنون از
پزشکهای مهربونی که صدای ما رو شنیدن و به خونه علم اومدن تا
داوطلبانه کنار ما و این بچه ها باشن.

دعای عرفه
اینم یه کارت پستال زیبا از خانه علم دروازه غار برای همه هواداران

عید قربان
قصه های کوچه - رقیه و عمه زینب

دختربچه پرسید: «عمه بابایم کجاست؟»
زینب در حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود،
رقیه رو در آغوش کشید و گفت: «تو هم مثل من وقتی به دنیا اومدی بابا بالای سرت نبود»
«همه عمرم مجبور بودم برای خودم هم پدر باشم هم مادر؛ خدا رو شکر که تو لااقل منو داری»
رقیه نگاهی به کف پاهاش که از بس روی زمین کشیده بود، سیاه شده بود انداخت و پرسید: «عمه جان اینجا کجاست؟»
زینب دستای کوچیکش رو گرفت و گفت: دخترم اینجا متروی این شهر پر از بی عدالتیه و من و تو مجبوریم هر روز برای گذرون زندگی مون توی راهروهای شلوغ و خالی از انسانیتش گدایی کنیم...
---
تقدیم به زینب، دختری از دروازه غار
فرزاد حسینی؛ از اعضای جمعیت امام علی
"قصه های کوچه" مجموعه داستانهایی است بر اساس حقایقی که هر روز در کوچه های جنوب و حاشیه شهرمان شاهد آن هستیم
تسلیت
این لخظه بسیار بسیار دردناکی است که شاهد مرگ 26 فرزند سرزمینمان باشیم .
جمعیت دانشجویی مردمی امام علی بعنوان یک نهاد دانشجویی مردمی مستقل خود را موظف می داند با تمام توان در کنار خانواده های آسیب دیده از این حادثه دلخراش قرار دهد . از شما عزیزانی که مخاطب این جمع هستید و یا بعنوان اعضا این گروه فعال می باشید می خواهیم برای این مهم در کنار ما قرار بگیرید و اعلام آمادگی و پیشنهادات خودتان را سریعا از طریق درگاهها و سایتهای این جمعیت برای ما اعلام کنید .
این وبلاگ محل انتشار فعالیت خانه علم محله دروازه غار تهران است.